آخرین اعزام
هر بار که می خواست برود جبهه، زهرا هیچ مشکلی نداشت، انگار که بخواهد برود مهمانی!
اما سال آخر، دلشوره افتاده بود به جان زهرا. مدام بهانه می گرفت که منیره هنوز کوچک است. بگذار بهار برو که اگر زخمی شدی من بتوانم بیایم دنبالت و...
توی سازمان محل کارش اعلام کرده بودند که برای جبهه، به مکانیک ماشین سنگین لازم داریم . 3 بار اعلام کرده بودند و تا ظهر کسی نرفته بود . به برادرش گفته « عباس این دفعه نوبت منه که برم جبهه، ببین! هیچ کس نرفت»
رفته بود و خودش را معرفی کرده بود .