شب آخر
یکی از دوستان همرزم شهید، برای زهرا تعریف کرده بود که شب قبل از شهادتش خواب حضرت علی اکبر ( ع ) را دیده بود. مطمئن شده بود که شهادتش نزدیک است.
یکی از دوستان همرزم شهید، برای زهرا تعریف کرده بود که شب قبل از شهادتش خواب حضرت علی اکبر ( ع ) را دیده بود. مطمئن شده بود که شهادتش نزدیک است.
همیشه به زهرا می گفت «دوست دارم دخترم مکتبی بار بیاید ، روسری سرش کند ، چادر سرش کند ، پیرو خط امام باشد»
هر بار که می خواست برود جبهه، زهرا هیچ مشکلی نداشت، انگار که بخواهد برود مهمانی!
اما سال آخر، دلشوره افتاده بود به جان زهرا. مدام بهانه می گرفت که منیره هنوز کوچک است. بگذار بهار برو که اگر زخمی شدی من بتوانم بیایم دنبالت و...
توی سازمان محل کارش اعلام کرده بودند که برای جبهه، به مکانیک ماشین سنگین لازم داریم . 3 بار اعلام کرده بودند و تا ظهر کسی نرفته بود . به برادرش گفته « عباس این دفعه نوبت منه که برم جبهه، ببین! هیچ کس نرفت»
رفته بود و خودش را معرفی کرده بود .
هر روز که می خواست برود سرکار منیره را بیدار می کرد و می رفتند نانوایی. نان می خریدند و می آمدند . صبحانه منیره را می داد بعد خودش صبحانه می خورد و می رفت سرکار .
شهید احمد حسن پور اردستانی، فرزند علی اکبر و فاطمه، در 18 خرداد 1323 در شهر ری زاده شد. . او تحصیلات خود را تا پنجم ابتدایی در شهر ری ادامه داد، پس از آن کمک حال پدر شد و در گاو داری پدرش ، واقع در شهرری، محله عماد آور ، مشغول کار و فعالیت گردید . مدتی نیز به کار کشاورزی اشتغال یافت.
حسن پور اردستانی در شهریور 1345 با زهرا رفیعی دولت آبادی ازدواج کرد . زهرا دارای مدرک دیپلم بود . حاصل این ازدواج دختری به نام منیره است.
احمد حسن پور اردستانی چندی پس از ازدواج ، به استخدام سازمان خدمات موتوری شهرداری تهران در آمد و به عنوان مکانیک ماشینهای راهسازی مشغول گردید.
حسن پور اردستانی اولین بار در 6 اسفند 1361 به مناطق جنگی اعزام شد که این مأموریت دوماه به طول انجامید . او پس از آن ، تا 1365 نیز چندین بار عازم جبهه های نبرد شد و سر انجام در اول فروردین 1365 در عملیات والفجر 8 بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت به شهادت رسید . پیکرش را در قطعه 26 ردیف 75 شماره 56 بهشت زهرای تهران به خاک سپردند